ماگاهی نیازمندیم به حرف زدن
ما گاهی نیازمندیم به حرف زدن. به حرف زدن باکسی که در پایان کلام، از صمیم قلب بگوییم «آرام شدم…» و تازه نرسیم به آغاز یک ماجرای دیگر. حرف زدن با کسی در هر جمله ای که شروع میکنی، مانند جگواری که در کمین خرگوش خیز برداشته، آماده نباشد که جمله ات به نقطه آخر برسد و برق آسا ترین زمان ممکن جوابت را بدهد.
ما گاهی نیازمندیم به حرف زدن. به حرف زدن با کسی که تو را برای فهمیدن بشنود و نه برای نقد کردن. یعنی الزاما قصد نداشته باشد ترا از آنچه هستی آدم تر کند و بپذیرد این آدم در این مرحله ای که هست و با هر میزان از آدمیتی که هست، نیازمند کسی است برای حرف زدن…
ما گاهی نیازمندیم به حرف زدن. حرف زدن با کسی که بدانیم دردهایمان را یک به یک به او نسپرده ایم تا چند روز دیگر، هرچه گفته ایم را یکجا بر سرمان خالی کند. بعضی مخاطبها مانند رفتگرانی هستند که ساعتها می روبند و در نهایت تمام آنچه رفته اند را روی سرت خالی می کنند!
ما گاهی نیازمندیم به حرف زدن. حرف زدن با کسی که در طول صحبت نه بالا نشسته باشد نه پایین. نه آنقدر بالا که دردهای ما را کوچک ببیند و نه آنقدر پایین که سوی چشمانش یاری نکند تا دردهایی که چنگ به قلبمان می زند را تماشا کند.
ما گاهی نیازمندیم به حرف زدن. حرف زدن با کسی که مستمع باشد و نه وکیل مدافع خودش. یعنی حرفهایمان را برای فهم حرفهایمان بشنود و نه برای تبرئه خودش و در تمام طول صحبت «خودش» را در جایگاه «من» ببیند و باز هم نه جای «خودش». یعنی حساب و کتاب نکند که از اینجا که منم باید با او چه گفت. بلکه ببیند از آنجایی که «متکلم» ایستاده، دنیا چگونه است.
ما گاهی نیازمندیم به حرف زدن. حرف زدن با کسی که به فهم این نکته دقیق رسیده باشد که ما واقعا به دنبال «پاسخ» نیستیم. چه بسا حرف از آن چیزهایی میزنیم که پاسخش را خوب میدانیم. گاهی مخاطب خوب مخاطبی است که در پایان صحبتها، نه زبانی برای جواب، بلکه دستانی برای نوازش داشته باشد.
ما گاهی نیازمندیم به حرف زدن. حرف زدن با کسی که نه طبیب باشد نه دارو فروش. بلکه تنها و تنها حرف زدن با کسی که درد داشته باشد. نه مانند غریق نجات کت شلوار پوشیده ای که در ساحل نشسته است و برای غریقی که دست و پا میزند، از پای بلندگو و زیر آفتابگیر، از زیبایی های دنیای پس از مرگ توصیف کند!
ما گاهی نیازمندیم به حرف زدن. حرف زدن با کسی که «من» را بشوند و در تمام دقایق مصاحبت، گرفتار «نقش»هایم نباشد. یعنی بفهمید «من»؛ قبل از آنکه پدر، مادر، همسر، کارمند، رییس، دانشجو، همسایه، معلم، استاد و یا هرچیز دیگری از این قبیل شده باشم وجود داشتم و پس از زوال تمام این نقش ها نیز وجود خواهم داشت. پس «من» را بشنود… «من»!
ما گاهی نیازمندیم به حرف زدن. حرف زدن با کسی که پاورچین پاورچین و دزدکی خودش را به صندلی «وجدان ِ من» نرسانده باشد و نخواهد با زیرکی از زبان وجدانم با من سخن بگوید. این چیزی است که من خودم دارم و اگر به تنهایی میتوانست مخاطبم باشد نیازی به دیگری نبود. حتی در بدترین فرض اگر من وجدان هم نداشته باشم باید بفهمد که سخن گفتن از زبان وجدان برای یک بی وجدان احمقانه است
ما گاهی نیازمندیم به حرف زدن. حرف زدن با کسی که فقط و فقط بفهمد. بدون اینکه بر حسب عادات متداول دنیای مجازی لایک کند و بگوید «آخ گفتی…» یا الکی دست تکان دهد که «چه زیبا نوشتی»… نه نه؛ بدون همه اینها، فقط فقط فقط بفهمد. بفهمد که ما گاهی نیازمندیم به حرف زدن…