بلالی یا نمازی
ما یک آقای بلالی داریم مقابل خانه مان، تندیس لقمه حلال است. یک وقتهایی که علی کوچولو سراغش می رود و بلالهای نرمش تمام شده، الباقی را به بچه نمی فروشد و می گوید برای دندان شما سفت است! بلالهای ریزتر و کوچکتر را هم ارزان تر از بلال های درشت می فروشد.
بلال! پخته نگردد مگر به گردیدن
حالا که کم کم فصل بلال رو به اتمام است یحتمل تا تابستان دیگر باید دلتنگش باشیم می شود به نام او این «الف نویسی» را آغاز کرد. ربط داستان این آقای بلالی با مطلب ما این است که بعضی روزها می بینمش که از حوالی ظهر مشغول مقدمات کسب است.
میداند که بازار فروشش غروب شروع می شود؛ یعنی وقتی که آفتاب کمر خم کرده و مردم برای نفس تازه کردن، غروب تابستانی را غنیمت شمرده اند هر بچه ای که از مقابل بساط او عبور کند می تواند بهانه ای بگیرد تا خدا رزقی به این مرد برساند. اولین باری که حوالی ظهر دیدمش، خیلی تعجب کردم که در این گرما که هیچ رهگذری نیست، برای چه اینجا آمده.
دیدم سرفرصت مشغول مقدمه چینی است. سطلش را آب می کند و آب نمک را مهیا میکند. زیر اندازش را می گذارد. بلالهایش را از گونی در می آورد و به ترتیب می چیند. زغالش را آماده می کند. منقلش را روشن میکند و تا این مقدمات طی شود یک ساعتی زمان برده و از چند ساعت به مغرب آرام و مهیا همه چیزش به راه است تا مشتری را خدا برساند.
***
حالا چند لحظه ای این آقای بلالی را بگذاریم کنار، برسیم به آقای نمازی. از همان کسانی که آستین همت بالازده و عزم دارد که دیگر نماز با شوق بخواند؛ نمیدانم صحبتهای قبلی را یادتان هست یا نه.
اذان را که گفته اند خرد خرد کارهایش را جمع کرده و آستین بالازده و قدم زنان وضویی گرفته و سر سجاده آمده نمازش را خوانده. بعد تازه از خود هم گلایه دارد که این چرا نماز نشد؟ چرا حظ نداد؟ چرا کیف نداد؟ مگر نگفته بودند نماز اول وقت دل نشین است، چرا ننشست!؟
داداش جان… آبجی جان…
گیر کار در یک فوت کوزه گری است که بلالی میداند و نمازی نمی داند!
حالا خدا چند لحظه ای چشم هایش را همبگذارد تا شما خدایی کنید و به قیاس بنشینید. کسب کدام قشنگ تر است؟ آن که به انتظار نشسته یا آنکه به انتظار گذارده!؟ یکبار از خودتان بپرسید اگر این رابطه عاشقانه است، کدام رواست؟ خدا باید از بانگ اذان به بعد منتظر شما بنشیند یا شما باید از پیش از اذان به انتظار خدا بنشینید؟
***
خدا یک بنده هایی دارد، مثل این آقای بلالی. زمانی مانده به اذان سفره شان را پهن می کنند، تسبیح و سجاده و مهرشان را مرتب می کنند و دلتنگ می مانند تا صدای زنگ تلفن خدا بلند شود. بعد گوشی را بر میدارند آهسته آهسته در گوش خدا زمزمه می کنند و مانند تمام عاشق های حرفه ای، از خداحافظی خوف دارند. دیده اید بارها به هم حواله میدهند که «اول تو قطع کن»؟ آخر در عاشقی دل رضا به قطع نمی دهد… به همین خاطر خدا رنج وداع را تکلیف نکرده… فرموده آخرش هم بگو سلام…